همین که به خودت میای میبینی بابات اون ور خط داره بهت میگه پدربزرگت فوت کرده.و تو تنهای تنها به تمام روزایی فکر می کنی که دلیلی برای خندیدن داشتی.بعد خودتو می بینی که عین کفتار ها منتظری قبر پدر بزرگت رو آماده کنند در حالی که چند خونه اون ور تر صدای بزن و بکوب عروسیه.آره زندگی به همین مسخره ایه.بعد یه آدم کج فهمه نفهم گوش پدربزرگت رو می گیره می گه:افهم؟یا علی!وبن محمد باقر افهم؟ و تو فکر می کنی تو که زنده ای می ترسی چه برسه به پدربزرگت.بعد روش سنگ می ذارن.سیمان می کشن و تو از این همه اتفاق تعجب برانگیز که از خنده های بی امان صبحت که به اشک های بی امان بعد از ظهرت تبدیل شده کلافه میشی.دیگه انقدر مرگ برات ملموس شده که از این همه بیهودگی بالا میاری.حالت بده.و زندگی نحست که همه توش می میرن همین قدر مسخره س.
+
نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 6:7 توسط آمنه
|
گاهی به خودم شک می کنم.میرم جلوی آینه و به این آدمی که هر دوماه یک بار قیافه ش به کلی عوض میشه شک می کنم.چند وقت پیش فیلم خانه ی عروسک رو دیده بودم.وقتی دیدم برای دیگران شدم فقط یه عروسک که به میل اونا عمل می کنه به خودم شک کردم.خواستم آزاد باشم.به خودم شک کردم که چنین چیزی رو می خوام.گریه م گرفت و به خودم شک کردم.دلتنگ شدم و به خودم شک کردم.عاشق شدم و به خودم شک کردم.گاهی وقت ها خیلی خیلی به خودم شک می کنم.
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 12:21 توسط آمنه
|
اینجا را نگاه کن کلمه ها هجوم می آوردند.دختر دیوانه می رود. اشک می ریزد.می گوید من پیامبر هستم.دیگران نگران می شوند.طعنه می زنند.آبرو می برند.می خندند. و بعد از روزها درد هایش را خاطره می کنند برای هم.دختر دیوانه، دیوانه تر می شود.کتاب می نویسد.احمق می شود.ناسزا می گوید. و نمی بیند.نمی بیند.دردها را.تنهایی ها را.آینده هایی که تمام می شوند. نمی بیند دخترک گلفروش را.نمی بیند که چطور ذره ذره آرزوهایش را خرد می کند.شده است جهنمی.دختر دیوانه شده است جهنمی و همه ی دوستانش را تباه می کند.نابود می کند.آینده ها به هیچ می روند. و ما هنوز از دیدن گل ها شادمان می شویم. در حالی که گلهای حقیقت دیگر رمق ایستادن ندارند. نفهمید که نمی شود با رویا با غرور زندگی کرد.نمی شود حقیر کرد.نمی شود کوچک کرد و انتظار شکفتن داشت. چه کثیف اند مردم.نمی دانند.نگران می شوند.طعنه می زنند.آبرو می برند.می خندند و بعد از روزها درد های دختر دیوانه را خاطره می کنند برای هم.برای باز کردن زخم دخترک گلفروش بیچاره.چه سخت است که دخترک گلفروش بداند زندگیش را بدنامی زندگی دختر دیوانه گرفته است.مجرم شد به جرم دیگران.آخ که اشک برای تن سردش چقدر لذت بخش است.
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 18:7 توسط آمنه
|
به دستهایم نگاه کن
تو خون های جاری شده را نمی بینی
سکوت تن مادرم را نمی بینی
ارتعاش انگشتانم را
وعده گاه درد های نگفته ام را
سردی نحس فنجان خالی ام را
خرده شیشه هایی را که گذاشتی
التماس هایی را که رها کردی
نام هایی را که نوشتی
خاطره هایی را که هک کردی
خوب به این دستها نگاه کن
ببینم تو کور نیستی؟
+
نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 2:13 توسط آمنه
|
تا حالا به این مسئله فکر کرده اید که به یک زنی که همسرش را از دست می دهد می گویند بیوه؟یا به بچه هایی که پدر و مادر خود را از دست داده اند می گویند یتیم؟حالا چرا این امر در مورد مردی که همسرش را از دست داده و یا پدر و مادری که فرزندانشان را از دست داده اند صدق نمی کند؟بگذارید برای این سوال از پیشساخته ام جواب از پیس ساخته ام را بدهم.چون یک شوهر برای همسرش و پدر و مادر برای فرزندانشان اهمیت دارند و "وجود"شان واجب است.حالا به این فکر کنید که شما فرزند یک خانواده ی پر جمعیت هستید.مثل من آخرین فرزند.اگر شما بدون تعارف بمیرید چه اتفاقی می افتد؟مدتی عزا و بعد ادامه ی زندگی.چرا؟چون "وجود"شما برای خانواده ی چند نفری که هر کدام عقایدی دارند واجب نبوده. و حتی می شود گفت شما در چنین خانواده ای اثلاض وجود ندارید! بله این فلسفه ی وجود سارتر است که با این دغدغه های کودکانه شروع شد.(بجز آن بیوه و یتیم که دستمایه های ذهن معلول خودم بود).من مجله می خوانم.نویسنده ی مقاله ای که من در حال خواندن آن هستم از وجود خارجی من خبر ندارد.من نامه برایش می نویسم اعتراض و پیشنهادات خودم را می گویم و او می فهمد فردی به این نام وجود خارجی دارد.اما او از کجا می فهمد؟آیا مرا می بیند؟یا لمس می کند؟من در حواس او چه جایگاهی دارم؟هیچی او با بازنمون مادی من بوسیله ی کلمه ها می فهمد چنین امر "تخیلی" صرفاً وجود دارد.بیایید برگردیم به روابط خانوادگی.کتاب "راز فال ورق" را خوانده اید؟فرض می کنیم جواب شما منفی است.این رمان داستان پدر و پسری است که دنبال خلاء زندگی خود می گردند.یک فرد گمشده.پدر خانواده یک بچه ی نا مشروع از یک زن احتملاً هلندی اگر حافظه ام درست یاری کند و یک مرد آلمانی است که پیش از به دنیا آمدن تنها پسرش زنی که دوست دارد را رها می کند.این فرد یک نقش بزرگ در زندگی این خانواده دارد ولی یک باره از بین میرود.بعد این پسر نامشروع با تمام مشکلاتی که باعث طرد شدن و او و مادرش از جامعه می شود(یه جور وجود نداشتن) بزرگ شده و با یک زن زیبا ازدواج می کند.زنی که خودش را گم کرده ست.و به قول خودم آدم های زیبا همیشه در درک وجود خودشان عاجزند.اینکه کی هستند و چی هستند.پس از به دنیا آمدن تنها پسرشان این خانم برای پیدا کردن خودش گم می شود.و دوباره یک فاجعه ی دیگر در زندگی آن بچه ی نا مشروع و حالا فرزند خودش اتفاق می افتد.کار به جایی می کشد که پدربه فرزندش می گوید همیشه نفر سوم در خانواده ی ما غایب است.و این تبدیل به یک قانون می شود.یک قانون که افراد مهم که "وجود"شان مهم است با نبودشان خلاء ایجاد می کنند.این مسئله است که پدر را در فکر جمع کردن کارت ژوکر در میان ورق ها می کند.کارتی که مثل خود پدر(که فرزندی نامشروع است) و پسرش اصلاً "وجود" واجبی برای بازی های ورق ندارد و همه با کمال میل آن را اهدا می کنند.ولی چطور می شود این خلاء را پر کرد؟مرد دنبال همسرش و مادر پسرش می گردد.و شاید دنبال پدر آلمانی خودش.داستان هایی اتفاق می افتد.کار به جایی می کشد که پدربزرگ داستان وارد رمان می شود.فردی که خود یک ژوکر است.اما با تخیلاتش افراد غیر واقعی را بهواقعیت مبدل می کند.و از ژوکر بودن شانه خالی می کند.او یه فرد "مهم" میشود.فردی که روی زندگی دیگران تاثیر می گذارد.روی زندگی نوه اش.اما این نوه(که فکر کنم اسمش هانس بود)چطور از این نبودن رها شود؟او هم به نوع خودش وارد تخیلاتی می شود و آنها را با نوشتن کتاب(باز نمون مادی) بودن آنها را ثابت می کند.و چه کسی است که نداند نویسنده با اثرش جاودان می شود و وجودی فراگیر پیدا می کند.اما پدر ناکام چی؟او می خواره می ماند.زندگی می کند و همچنان یک ژوکر خواهد ماند.اما من که سومین فرد از یک خانواده ی پنج نفره ام چه؟من یک ژوکر نیستم؟چرا.من نه سلیقه ای دشتم.نه نظری.چرا؟چون تخیلاتم را ثبت نمی کردم. ولی به نوشتن به کشیدن به نواختن روی آوردم و با هنر ماندگار خواهم شد.یا همیشه از ژوکر بودنم لذت خواهم برد!باید ببینم من واقعاً وجود دارم؟
پیوست 1:برای نوشته بعدیم شاید به دنیای مجازی اینترنت و وجود خودم و دوستانم در تالار گفتگو ها و چت ها و.....حرف زدم.
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 15:20 توسط آمنه
|
دقیق تر نگاه کن.خطوط سرد اشکهایت را.دقیق تر نگاه کن.وقتی صورتت را تسلیم آیینه ها می کنی.خطوط سرد اشکهایت را دنبال کن.دنبال کن.امروز با دیدنش لحظه ای یادم رفت انسانم. این مترسک آیینه هر جا که باشد درون من نیست.نه.بذار باور کنم که درون من نیست.
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 3:17 توسط آمنه
|
این چند روزه مثل تمام روزهای تابستون های قبلی شروع کردم به خوندن روزنامه ها و مجله های قدیمی.مخصوصاْ چلچراغ.ولی ایندفعه برام با دفعه های قبل فرق داشت.اول احساس کردم که نسبت به همه چیز بدبین شدم.ولی نه! اینطور نبود.من بدبین نشده بودم بلکه واقعاْ برای اولینبار داشتم به اونچیزهایی که می خودنم واکنش نشون می دادم."نظر خودم".این "نظر خودم" بود که داشت از درونم متبلور می شد.دیگه مثل همیشه فقط تحسین در کار نبود.یا فقط تصدیق.با این نظر های روزمره ای هم که به مطلب روزنامه ها می دادم فرق داشت.فقط یه نظر نبود.یه "سلیقه" بود.یه جور هویت.یه چیزی که برای یه لحظه دیدم که داره از ذهنم بیرون میاد.و حالا از ترس اینکه شاید فقط این احساس خوشایند برای همون لحظه بوده و دیگه تکرار نمیشه دست به هیچ مطلبی نمی زنم.ولی خیلی برام جذاب بود اینکه تونستم یه لحظه میون هزار تا آت و آشغال که فضای اتاقم رو ژوشونده بود آمنه ی اصلی رو پیدا کنم.
+
نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 3:37 توسط آمنه
|
پرویز
جواب دادن به نامه ی تو خصوصا به مطالبی که در آن نگاشته ای برای من تا اندازه ای سخت و مشکل است تو از آنجا که درس حقوق خوانده ای از خودت مثل یک وکیل مدافع دفاع می کنی و سعی داری در نامه های من نقاط ضعفی بیابی و آن ها را دستاویز قرار دهی و مرا اذیت کنی و در ضمن خودت را بی تقصیر جلوه دهی . اول باید بگویم که اینجا دادگاه نیست و تو هم متهمی نیستی که برای تبرئه خودت احتیاج به این همه دلیل و برهان داشته باشی و من هم قصد محکمه ی تو را ندارن فقط چیزی که هست تو نتوانسته ای مقصود مرا از به کار بردن ( شیرینی مفصل از ته قلب ) درک کنی تو فکر کرده ای که من هم مثل تمام دختران تشنه ی کلماتی هستم که جز گمراه کردن روحم ثمره و نتیجه ای ندارد
پرویز ... اصلا من چرا تو را دوست دارم ؟ ایا دختری که در پی عشق می رود که باهیجان و نوازش مصنوعی توام باشد و ایا دختری که در عشق فقط کلمات بی معنی و تغریف های خالی از حقیقت را هدف قرار می دهد هرگز نسبت به تو محبنی پیدا خواهد کرد و ایا اگر من دارای چنین صفاتی بودم و از تو همین توقع ها را داشتم می توانستم تا به حال با تو این قدر صمیمی و وفادار باقی بمانم و این قدر در قلبم نسبت به تو محبت داشته باشم . در صورتی که تو از تیپ مردانی نیستی که مورد پسند این گونه دختران قرار می گیرند . نه . من هیچ وقت مقصودم از نوشتن این کلمات این نبود که تو را وادار کنم از من تعریف کنی در صورتی که وجود فوق العاده ای نیستم . و هرگز از تو نخواستم که با کلمات دروغ حس نخوتت و غرور طبیعی مرا اطفا نمایی .
پرویز ... تو همه جا و حتی در مرحله ی عشق هم می خواهی از درسهایی که خوانده ای استفاده کنی به من چه مربوط است که تو حقوق دان ماهری هستی من وقتی همه ی قلب و روح و احساساتم را به تو تقدیم کرده ام طبعا از تو توقع محبت و صمیمیت بیشتری دارم و وقتی نتوانستم تو را ببینم و در حرکات و رفتار تو این محبت را بیابم از تو خواهش می کنم که آن را در نامه هایت منعکس کنی و تو در اینجا خیلی اشتباه کرده ای .
من هرگز نخواسته ام که تو در نامه ات از موی و روی من تعریف کنی یا اگر دامنه ی فکرت وسیع تر باشد قد مرا به سرو یا به آسمان خراش های امریکا تشبیه نمایی . اصلا اگر تو دارای چنین صفتی بودی ممکن نبود بتوانی با این قدرت و نفوذ در قلب من حکمفرمایی کنی من از مردی که سعی دارد روح ساده ی دختری معصوم را با کلمات فریبنده و اغوا کننده ی خود گمراه سازد متنفرم . من تو را برای این دوست دارم که متملق و گزاف گو نیستی من تو را برای این دوست دارم که هرگز تا به حال از من تعریفی نکرده ای و با این تعریف وسایل انحراف فکر و عقیده ی مرا فراهم ننموده ای . آن وقت پرویز ... ایا تو فکر می کنی من که فقط فریفته ی پکی و نجابت ذاتی و صداقت و راستگویی تو شده ام می توانم از روش مبتذل و پیش پا افتاده ی عشق های امروز یعنی عشق هایی که با کلمات و نجابت به پایان می رسد پیروی کنم ؟ من که شرافت و آبرویم را بیش از همه چیز دوست دارم ...
پرویز ... تو هنوز نتوانسته ای مقصود مرا از نوشتن این کلمات درک کنی . تو نمی توانی تصور کنی که من چه قدر و تا چه اندازه احتیاج به محبت دارم من در زندگی خانوادگی هیچ وقت خوشبخت نبوده ام و هیچ وقت از نعمت یک محبت حقیقی برخوردار نشده ام . شاید این حرف من تا اندازه ای برای تو عجیب باشد . ولی اگر می دانستی باور می کردی . یک دختر جوان آن هم دختری که هیچ وقت پابند تجمل و تفریح و زرق و برق نیست وقتی ازطرف خانواده ، از طرف پدر ، مادر ، خواهر و برادر خود محبتی ندید وقتی در میان آنان کسی نبود تابتواند به فکر و احساسات و تمنیات روح و دل او وقعی گذراند طبعا وقتی کسی را پیدا کرد که همه ی آرزوهای خود را در وجود او منعکس و متمرکز دید به یک باره همه ی محبت و همه ی علاقه ی خود را به پای او خواهد ریخت و از خلال محبت و عشق او محبت های دیگری جست و جو خواهد کرد . محبت هایی که از آنها محروم بوده یعنی محبت مادر مهر پدر عشق برادر و علاقه ی خواهر...
پرویز... من همان طوری که برای تو شرح دادم در زندگی خانوادگی زیاد خوشبخت نبوده و نیستم . من مادر را دوست دارم ولی مادر من هرگز نتوانسته و نخواسته است برای من به راستی مادر باشد . پرویز ... من امروز چرا باید پنهان از او نامه های تو را دریافت کنم ؟ چرا ؟ مگر مادر نباید تنها رازدار و محرم اسرار دخترش باشد مگر من نباید همه ی غم ها و رنج های درونم را با مادرم در میان گذارم ؟ ولی مادر من هرگز با آن محبت و صمیمیتی که من آرزو می کنم با من روبه رو نشده و سعی نکرده است به اسرار دل من آشنا شود من پدرم را دوست دارم . ولی پدر من کجا می تواند و فرصت می کند به دختر جوانش توجهی داشته باشد . و در چه موقع وظیفه ی پدری خود رانسبت به من انجام داده است ؟ مگر پدر نباید راهنمای فرزندش باشد ؟ من به برادرانم علاقه دارم ولی آنها جز آزار دادن من و جز فراهم کردن وسایل ناراحتی من کار دیگیر نمی توانند انجام دهند آنها هیچ وقت با من صمیمی و یک دل نبوده و نیستند فقط من در میان افراد خانواده خودمان خواهرم را می پرستم زیرا او همیشه و در همه حال برای من حامی و پشتیبان فدکاری بوده است . به جز خواهرم هیچ گدام از آنها به وظیفه ی خود آشنا نیستند و آن روح صمیمی که بایددر میان افراد یک خانواده حکمفرما باشد در میان ما و من مسلما با این وصف نمی توانم خوشبخت باشم و از نعمت محبت های پک و بی شائبه برخوردار گردم .
می دانی از تو چه می خواهم ؟... یک محبت بزرگ یک عشق سرشار یک محبتی که هر جز آن را محبتی دیگر تشکیل داده باشد من از تو می خواهم که با محبت خود به محرومیت های من در زندگی پاسخ دهی من در محبت تو محبت مادر مهر پدر و علاقه ی خواهر و برادر را جست و جو می کنم من از تو می خواهم در عین این که محبوب من هستی مثل پدر راهنمای من مثل مادر رازدار من و مثل خواهر تسلی دهنده ی من باشی . پرویز ... من هرگز از او نخواسته ام که در قالب کلمات فریبنده این محبت را آشکار سازی مقصود من از به کار بردن کلمه ی شیرین این نبوده است تو سراسر نامه ات را با جمله ی تو را دوست دارم و غیره پر سازی . نه ... پرویز ... تو اشتباه می کنی ... روح من تشنه ی محبت است . ایا یک نامه ی کوتاه یک نامه ی پر از دلیل و منطق می تواند روح تشنه ی مرا سیراب کند ؟ و ایا اگر تو به جای من بودی با این شدت دوست می داشتی چنین خواهشی از طرف نمی کردی .
نامه ی تو هر طور باشد برای من خواندنی ست ولی اگر جوابی به محرومیت های روحی من داده باشی تصدیق کن که خواندنی تر خواهد بود ومن به هنگام مطالعه ی آن احساس خواهم کرد که تو می توانی همه چیز من باشی و تو می توانی روح سرکش و محروم مرا تسلی دهی .
پرویز ... تو اشتباه می کنی ... تو تصور کرده ای من از خواندن نامه ای که سراپا نصیحت و راهنمایی باشد گریزانم و دلم می خواهد تو فقط نامه ات را به توصیف موی و روی من اختصای دهی . چه فکر باطلی . نه هرگز این طور نیست . تو مقصود مرا درک نکرده ای و من مجبورم از این به بعد هر کلمه ای کهمی نویسم یک صقحه را فقط به معنی کردن آن کلمه اختصاص دهم .
تو هنوز مرا شما خطاب می کنی ... من حرفی ندارم ... و این را به حساب تربیت تو می گذارم ... پرویز دیگر بقیه ی مطالب نامه ی تو جوابی ندارد و من جز این که رضایت بی پایانم را ز طرز نوشتن نامه ی اخیرت اظهار کنم حرف دیگری ندارم قلمم هم شکسته است . می بینی که با چه خط بدی برای تو نامه می نویسم ... تقصیر قلم است نه من .
کارت پستال قشنگی را که برایم فرستاده بودی دریافت کردم از سلیقه ی تو از ذوق تو و از تبریکی که به من گفته بودی یک دنیا تشکر می کنم پرویز ... چرا نوشته ای که به وضع فعلی زیاد امیدوار نیستی . مگر به من و عشق من اعتماد نداری و نمی توانی باور کنی که من به خاطر تو حاضرم از همه چیز چشم بپوشم و سعادت زندگی در کنار تو را به دنیایی ترجیح می دهم و غیر ممکن است زندگیم را جز با تو با دیگیر پیوند دهم . به اینده امیدوار باش و همیشه به خاطر خوشبختی که انتظار ما را می کشد فعالیت کن مطمئن باش ما در کنار یک دیگر زندگی خیلی خوب خیلی ساده خیلی قشنگ خیلی شیک خیلی بدیع خیلی ارزان و خیلی ( متنوع ) خواهیم داشت پرویز افسوس که ریاضی دان نیستم اگر نه از فرمول انتهای نامه ی تو غلط می گرفتم به عقیده ی من بهتر بود نامه ات را با یک بسم الله الرحمن الرحیم شروع می کردی تا در میان ابتدا و انتهای آن تناسبی برقرار باشد .
پرویز... من آن شب یک ساعت به تو سفارش کردم که اسمت را روی پکت ننویس آن وقت تو با آن اسم کذایی و آن خطی که کاملا معلوم بود که خط توست وهمه هم فهمیدند نزدیک بود آبروی مرا ببری این دفعه برای کاغذ تو یک پکت خودم نوشتم و فرستادم اسم تو جواد شریعتی است ولی فراموش نکن کهاین اسم مستعار فقط به پکت تعلق دارد نه به کاغذ آن و تو دیگر احتیاج نداری زیر نامه ات را هم اسم مستعار بگذاری اسم خودت را بنویس من اسم خودت را بیشتر دوست دارم پکت را حتما سفارشی کن چوناگر این کار را نکنی حتم دارم که این دفعه مامانم پکت را باز کند و آن وقت نتیجه را خودت حدس بزن
پرویز ... سیروس به من می گفت که به تو بگویم اگر میل داشته باشی می توانی نامه هایت را شخصا به اداره ی ترقی ببری و به دست او بدهی و نامه های مرا از او دریافت داری به عقیده ی من این طریق خیلی خوب است چون گذشته از این که خطری ندارد بین تو و سیروس هم صمیمیتی و رفاقتی ایجاد می شود که بی فایده نیست . عقیده ی تو را نمی دانم ولی اگر این روش را نمی پسندی حتما باید نامه ات را سفارشی کنی فراموش نکن ... اسمت هم جواد شریعتی است .
پرویز ... خیلی نوشتم دیگر خسته شدم ولی یک موضوع کوچک مانده و آن این است که می خواهم از فرمول ریاضی تو استفاده کنم و نامه ام را با آن به پایان برسانم ( بدت نیاد وزیاد هم به خودت مغرور نشوی و نگویی که من چه قدر ریاضی دان ماهری هستم ) من به موقعش از تو خیلی ماهرتر می شوم و می توانم ادعا کنم که تو در آن موقع نمی توانی بین من و خانم دبیرمان تفاوتی قائل شوی
پرویز من تو را .... برابر دنیا دوست دارم و ... برابر کرات سماوی می پرستم و ستایش می کنم
خداحافظ تو
فروغ
21/4/1329
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 17:32 توسط آمنه
|
تردید دارم از تمام لحظه هایی که صرف شدند.از تمام لحظه هایی که کلمه به کلمه شان برایم یادآور یک رنج یا درد بود.دیوار اتاق را نگاه می کنم.آنجاست.نوشته ی روی دیوار:«به هنوز ها که فکر می کنم ثانیه می شود دستانم و می دراند فاصله ی بین من و ساعت»دلم بی تاب است.ساعت.ساعت.همیشه فاصله ها را رج می زند.و تو انگار دلشوره داری.ساعت با کینه و دشمنی به پیش می رود و نگاه تو ثانیه به ثانیه اش را دنبال می کند.دلت می خواهد از جا در بیاید.حالا دیگر مغزت یاری نمی کند تا کلمات را سوار هم کنی و جملاتت را بسازی.این می شود که دست از تلاش کردن بر می داری و رجوع می کنی به حافظه ات.و یادت می اید فروغ گفت:من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم.و تو می ترسی.تو آرزو کردی و حالا که این آرزو دارد شکلی واقعی پیدا می کند تو از به حقیقت پیوستنش بیزاری.ثانیه می شود دستانم.ولی دستان من توان آن را ندارد که تردید ها را سرنگون کند.به تمام لحظه هایی که از اطرافم گذشتند فکر می کنم.و فکر می کنم غم چه آرام وارد زندگی ات می شود.نمی فهمی که چه وقت در ذره ذره ی وجودت رخنه کرده است.به مادرم نگاه می کنم.چشمهایش را به در دوخته است.دستانش از لرزش دستان من می لرزد.صدای در که می آید بند بند وجودم پاره می شود.هر چیز سر راهم را می زنم کنار.همه فهمیدند که ترسیده ام.از لای شکاف در نگاه می کنم.«ترسم که اشک در غم ما پرده در شود...»خدا می داند در میان این همه آدم با غمی که یارای گفتنم نیست باز هم مثل همیشه به توان هزار تنهایم.
+
نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 19:33 توسط آمنه
|
یه مطلبی اینجا نوشته بودم انگار خدا نخواست ناراحتی هام رو بیان کنم.نمی دونم ولی من انگار همون دختر بچه م.متن پنجاه صفحه ایم هم اگر پاک شه هنوز همون آیرا با مدل موی گوگوشی می مونم.درد دل کودکیهام هم پیش خودم می مونه! حتی اگه فراموش بشم.
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 21:9 توسط آمنه
|